یک روز با ساینا
سلام عزیزم، سلام عشقم، سلام جونم، سلام هستی من خیلی وقته می خوام بیام و برات بنویسم اما واقعا وقت نمی شه. صبح ها قبل از اینکه بابایی بره سر کار شما بیدار می شی و کلی با خنده های بی صدات دلبری می کنی. بابابی هم کلی ذوق می کنه و شما رو بغل می کنه تا برید با هم صبحانه بخورید. آخه بابابی اعتقاد داره از همین الان شما باید کنار ما غذا بخوری. حالا یا ما می یاییم رو زمین می شینیم یا شما سر میز ما رو همراهی می کنید. قبل از اینهم که من از خواب بیدار بشم تو بغل منی و بابایی رفته و من می مونم و شما. بیدار و سرحال. آماده بازی معمولا تا 10 صبح بیداری بعدش کمی غر غر می کنی که خوابت می یاد و مامان با شیر یا لالایی خوندن شمار رو می خوابونه. البته فر...






